آرامآرام، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

سفر به دنیای آرام

تولد ویانا

تم تولد ویانا باب اسفنجی بود. خدایی برای تدارکِ این مهمانی خیلی زحمت کشیدن مامان و بابای ویانا، واقعا" خسته نباشید می گم بهشون. انگار آرام داره تو چشمِ ویانا سوت می زنه! هه! شخصیت های کله پا شده تولد!!! با چه جدیتی بچم داره ماسکشو رنگ می کنه البته من توی رنگ آمیزیه این ماسک به آرام کمک کردم. آرام در حال شکار عروس دریایی!!! و این لحظه ای بود که آرامش به خونه لیلا برگشت!!! چون همه وروجکها مشغول خوردن بودن فقط یه لحظه فکر کن که بتونی بچه ها رو دور هم جمع کنی واسه عکس، زهی خیال باطل. آرام برای اولین بار در عمرش دیشب ساعت نه و نیم خوابید. تولدت مبارک ویانای عزیزم ...
15 بهمن 1391

کمپین مادرانی که فرزندشان را **دوست** دارند

خوب من تهران زندگی نمی کنم اما نیمی از خانواده ام تهران هستن و احساسِ مسئولیت می کنم. اگه دوست داشتید برای امضای این متن به اینجا برید.   مامان نمیتوانم نفس بکشم ... همه می دانستند که باید کاری انجام شود. هر کس؛ می توانست آن را انجام دهد. فکر می کردند که کسی آن را انجام می دهد. اما در آخر هیچ کس آن را انجام نداد. ما همه مادریم؛ مادرانی به شدت نگران و درمانده برای سلامتی و آینده فرزندان و خانواده مان. نمی دانیم چه باید بکنیم و صدایمان را به گوش چه کسی برسانیم؛ زندگی فرزندانمان به مانند گیاهان کشت دیم به باران و باد وابسته است. دیگر تهیه و مصرف شیر؛ آب میوه و اهمیت به تغذیه سالم با وجود این خطر بزرگ به طنزی شبیه است. گ...
10 بهمن 1391

تدارک برای تولد

جمعه تولد ویاناست قسمتی از کار به دوش بچه هاست، البته قسمت خرابکاریش رو عرض کردم، این پاتریکِ بیچاره قرار بود ماکت بشه،..... خوب به نظر من که خیلی شبیه خودش شد، به نظر شما چطور؟! ...
8 بهمن 1391

وقتی آرام فرشته می شود!!!

آرام رفته توی صندوق عقب ماشین نشسته و می گه؛ دیدی مامان منم فرشته شدم! بهش می گم مگه فرشته ها می رن تو صندوق عقب می شینن؟ می گه خوب....( یه کم فکر می کنه) بله اونها شبها می رن تو صندوق عقب می خوابن که کسی نبیندشون!!! بهش می گم خوب چرا جای دیگه نمی رن بخوابن مثلا" بالای درخت؟ آرام با حسرتِ تمام می گه آخه اونها کوچولو هستن مثلِ من! ( یه کم فکر می کنه و می گه ) کاش من بزرگتر بودم می تونستم برم بالای درخت، خوب می دونی ( آب دهنش رو قورت می ده) فرشته های بزرگتر بالای درخت می خوابن ...
8 بهمن 1391

وقتی بابا شدم...

بابا مهدی روی کتابهاش خیلی حساسِ، از کتابهاش خوب مراقبت می کنه و دست زدن به کتابهای بابا برای آرام ممنوعه. امروز آرام یکی از کتابهای جدیدِ بابا رو برداشته بود و داشت ورق می زد، بهش گفتم آرام می دونی که اجازه نداری به کتابای بابا دست بزنی - مامان یه لحظه... من- آرام سریع اون کتاب رو بزار سر جاش آرام- می خوام ببینم توش چی نوشته من- وقتی بزرگتر شدی می تونی این کارو بکنی آرام_ مامان وقتی بابا شدم می تونم؟! من- ...
3 بهمن 1391

رد پای یک فرشته!

یه ایده برای آموزش لی لی. خوب این رد پای فرشتۀ کوچولویِ زندگیِ منه! دیروز می خواستیم یه خورده کثیف کاری کنیم، یه کاغذ بزرگ چسبوندم به زمین و رنگ انگشتی رو هم اوردم وسط و آرام مشغول شد، اول با قلم شروع کردو بعد به انگشتِ دستهاش رسید و در نهایت پاشو کرد توی رنگ و شروع به راه رفتن کرد؛     یکی از فعالیتهایی که از یه بچه سه ساله انتظار می ره که انجام بده توانایی لی لی کردنه، چند وقت بود که با آرام تو رقصیدن تمرین لی لی می کردم ، اما دیروز فکر کردم با این رد پا یی که از  خودش به جا گذاشته یه بازی ترتیب بدم و به همراه خودش مشغول آماده کردنِ مقدمات کار شدیم و نتیجه خیلی عالی شد، حتی من و بابا مهدی هم ...
28 دی 1391

نگفته های سفر تهران

کاخ سعد آباد آشنایی با وسایل حمل و نقل عمومی هیچ کاری تو مترو نداشتیم فقط به خاطر اینکه بچه ها با مترو به عنوان یه وسیلۀ حمل ونقل عمومی آشنا بشن تجربه اش کردیم، به خاطر آلودگی هوا نتونستیم سوار اتوبوس و تاکسی هم بشیم، خوب اشکال نداره این دو تا رقم رو بندرعباس بهش می پردازیم.   و کاخ سعد آباد که تعریف نمی خواد چرا خارج شدن بخار از دهن انقدر پدیدۀ جالبیه! حتی برای من هم!!! توی موزه ها تنها چیزی که برای آرام و ویانا جذابیت داشت این ببره بود. آرام می پرسید این ببره چطوری اومده اینجا؟!   ...
27 دی 1391