آرامآرام، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

سفر به دنیای آرام

سوغاتی بندر!

بابا مهدی داره فردا می یاد تهران پیشمون ( آخ جون!)، پای تلفن به آرام می گه ؛ بابایی چیزی نمی خوایی برات از بندر بیارم؟ آرام - چرا می خوام، لطفا" خاله ندا رو برام بیار!!! ...
17 دی 1391

دماوند

از بی اکسیژنیِ  تهران پناه بردیم به دماوند، هم آرام تا به حال برف رو لمس نکرده بود هم چند روز بود که یه نفسِ عمیقِ بی دغدغه نکشیده بودیم .   چند روز پیش که تهران برف اومد فقط از توی بالکن به بارشِ با کرشمه اش نگاه کردیم و بعد از تموم شدنش چون تو اوج تب آرام بود نتونستیم بریم بیرون که آرام از نزدیک هم برف رو لمس کنه. دماوند هم چند روز پیش برف اومده بود و برفی که روی زمین نشسته بود تقریبا" آب شده بود اما انقدری بود که دردونۀ من اینطوری ذوق کنه؛ و بعد از اینکه دستش رو می زاره روی برف اینطوری دست کوچولوش یخ بزنه و چرا های کودکانه اش شروع بشه که چرا دستم یخ کرد؟ چرا برف آب شد؟ چرا دستکش ندارم؟.... و خودش به تنهای...
15 دی 1391

2013

!Happy new yaer این عکس مربوط به جشنیِ  که به مناسبت سال نو میلادی توی Happy house بر گزار شد و اصلا" به آرام خوش نگذشت چون دقیقا" 2 ساعت قبل از شروع این برنامه تب کرد....بله بازم تب! ...
12 دی 1391

آرام و ویانا

خلاصه بعد از 3 هفته جدایی این دو تا دوست همدیگه رو دیدن و چه دیدنی...! حدود 1 ساعت فقط داشتن با هم صحبت می کردن و خاطره تعریف می کردن،واقعا" خاطره می گفتنا!!! خیلی باحال بود منتها چون در حال رانندگی بودم نتونستم ازشون فیلم بگیرم به خاطر همین اینجا می نویسم که یادشون نره  که حتی در سه سالگی هم دور بودن از هم رو حس می کردن و حضورشون برای هم ارزش داشته. ...
12 دی 1391

عشقولانه های آرام

  * داریم با هم بازی می کنیم، با دستِ کوچیک و خوشگلش تظاهر می کنه که قلبِ منو بر داشته و داره  می خوره، من هم مثلا" قلبم رو ازش پس می گیرم و می زارم سر جاش و می گم عشق شما تو قلبمه نمی خوام به کسی بدمش! دو باره این کارو تکرار می کنه اما این دفعه قلبم رو می زاره روی چشمش و می گه مامان این دفعه نمی تونی بر داری، تو چشمام نگاه کن، عشق رو می بینی تو چشمام!!! و من اون لحظه فقط می خوام از عشق آرام بمیرم.   * مثل گربه صورتش رو می ماله به صورتم، بهش می گم چی کار می کنی آرام؟ می گه - دارم بوت می کنم، خوشم می یاد شما رو بو می کنم مامان   * در حال بازی کردن یه واژۀ بد به کار می بره، بهش می گم آرام این حرفی که الان زد...
10 دی 1391

گرمسار

گرمسار شهر آبا و اجدادیِ منه، هیچ وقت توی این شهر زندگی نکردم اما همیشه وقتی به اونجا سفر می کنم احساس دلتنگی شدیدی بهم دست می ده. انگار همه عمرم اونجا بودم و تعلق خاطر دارم بهش، هرچند که هر دفعه بیشتر از 3 روز نمی مونم اما همۀ آدمهای این شهر به من انرژی می دن دوستشون دارم و امیدوارم همیشه شاد باشن و پر از آرامش که مایۀ آرامش من هستن. آب و هوای این شهر بیابانی و خشکِ واسه همین زمستون خیلی سردی داره، این چند روزی که اونجا بودم حسابی سرد بود و آرام برای اولین بار در عمرش شاهد خروج بخار از دهنش بود و کلی بابت این قضیه هم هیجان زده می شد و توی اون سرما منو مجبور می کرد که بریم بیرون تا بخار درست کنه!!!   ما این چند روز مهمون عمو جا...
8 دی 1391