آرامآرام، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

سفر به دنیای آرام

یه چیز مهم

داشتم ساکم رو می بستم و به شدت هم عجله داشتم آرام اومد بهم گفت مامان من رو بغل کن، من شنیدم اما جوابشو ندادم داشتم پیش خودم فکر می کردم که کارم تموم شد بغلش می کنم. آرام چند لحظه صبر کرد و خیلی جدی بهم گفت؛ - مامان بغلِ شما خیلی برای من مهمه!!!
26 دی 1391

ببخشید مزاحمت شدم!

خجالت می کشم وقتی این جمله رو از دهن کسی می شنوم که به گردنِ من حق داره. پدر و مادر عزیز تر از جانم من دستِ شما رو می بوسم و قدم های شما رو روی چشمم می زارم و تمام قد، به بزرگواریتون تعظیم می کنم. تمام آنچه هستید؛ رحمت است و رحمت است و رحمت. ...
21 دی 1391

اندر حکایت بی خوابیِ آرام

دخترِکِ ما تا 5 ماه پیش عادت به خواب مداومِ شبانه نداشت. به زبان ساده تر طولانی ترین زمانی که می خوابید 4 ساعت بود، بنا بر این مثلا" اگر ساعت 10 شب می خوابید، ساعت 2 صبح بیدار می شد و دیگه تا صبح نمی خوابید، شنگول و سرحال همون کارهایی رو می کرد که قاعدتا" باید اول صبح انجام می داد حالا تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...!!! دیروز باید آرام رو برای معاینه دندونش می بردم دکتر، زمان خواب عصرش به همین خاطر بهم ریخت و تا ساعت 8.30 خواب بود بنا بر این به یاد ایامِ بی خوابی! تصمیم گرفتم لب فرو ببندم و شاهدِ کودکانه های آرام باشم نصف شبی! از محسنات راه انداختن وبلاگ واسه دردونه ات اینه که دوربین به دست می شی و دنبال شکار لحظه ها، برای اون دو...
21 دی 1391

گل و گلدون

فرق تهران با شهرهای کوچیک اینه که تلنگر زیاد داره، تلنگر به فکرت و به روحت، فقط کافیه نیم ساعت بری توی خیابون  تا شاهدِ انواع و اقسامِ تصاویرِ تکان دهنده باشی؛ آلودگیِ هوا، بچه های کار، عصبانیتِ بدونِ توجیهِ مردم در ترافیک، صورت های بدون لبخند حتی برای یه بچۀ با نمکِ مامانی که با نگاهش بهت می گه بابا جون چرا بهم نمی خندی آخه...! خوب خیلی شلوغش کردم غرض گفتن مطلبِ لطیفِ دیگه ای بود البته. اون تلنگره قرار نیست که همیشه چیزهای بد و منفی به ذهنت بیاره گاهی قراره روحت رو تلطیف بکنه. من تهران که هستم زیاد گل می خرم از اون دست فروش هایی که سر چهار راه ها وقتی پشت ترافیک منتظر سبز شدنِ چراغ هستی می یان و بهت می گن؛ گل نمی خوایی؟، گل بدم؟ ...
18 دی 1391