سفر به دنیای آرام

پ مثل پیک نیک!

هوای بندر حسابی دلپذیر شده، واسه همین از این به بعد تو دل طبیعتشیم. خوب واسه اولین پیک نیک پاییزی تو طبیعت نبودیم از هوای خوب و لذت بخشش اما حسابی استفاده کردیم . تو یکی از روستاهای اطراف بندر مهمان دوست عزیزمون بودیم حالا تازه رسیدیم یخشون هنوز باز نشده... آرام؛ خوب قبل از نشستن حسابی آب و جارو کنیم اینجا ها رو! تنی هم به آب زدیم و... دوستانی بهتر از آب روان... خوش گذشت بهمون جای همگی خالی! کباب های چنجۀ اینجا شهرت جهانی!!! داره، باور بفرمایید سفر به جنوب رو تو این فصل از دست ندید، از ما گفتن. ...
29 آبان 1392

باران ببار...

اولین باران پاییزی بر چشمانت مبارک... عمیق نفس بکش هوایش را... باران، استجابت است... عشق است... مهربانی ست... باران حضور خداست. خوشبختی باران را با افکارت دعوت کن. پاییزتان پر از آرامش و لطافت.
13 آبان 1392

وقتی مامان باشی....

ما امروز کلی ذوق مرگ شدیم!  چون اصولا" مادر ندید بدیدی هستیم!!! این پرنده کوچک خوشبختی ما امروز لباس باله پوشید و دل ما رو برد حسابی، حالا داریم می ریم مهد کودک تو بغل منه، سرشو کرده تو گردنم که به گمون خودش کسی نبیندش و یواش تو گوش من می گه؛ مامان حالا هر کی منو ببینه فکر میکنه من یه فرشته ام   متاسفانه در این یه مورد هیچ عکسی نداریم. ...
6 آبان 1392

شغل بابا

_ آرام شغل پدرت چیه؟ _ بابام اداره ایه * _ آرام شغل پدرت چیه؟ _ درس می خونه _ نه شغلش؟ - خوب شغلش درس خوندنه دیگه * _آرام دوست داری بزرگ شدی چی کاره بشی؟ - دوست دارم کار بابا رو بکنم - مگه بابا چی کار می کنه - بابا  می ره دفتر، کتش هم خودش می پوشه، از مردم هم حمایت می کنه!
2 آبان 1392

بدون عنوان!

این روزها نوشتنم نمی یاد، بارها دلم خواسته یه مطلب جدید ارسال کنم اما حس نوشتنش رو نداشتم. مثلا" تو این عکس اون ستاره دریاییِ ناز و کو چولو سوژه منه، آرام حسابی باهاش سرگرم شد، اول کشفش کرد بعد بررسیش کرد بعدم می خواست براش لونه درست کنه، اسمشم گذاشت پاتریک!!! اما این که این قصه چطوری شروع بشه و چطوری به پایان برسه، چالشِ یکی دو روز منه و آخرش هم محکوم به پست نشدن خوب البته در این یه مورد گویا محکوم نیست!!!   اینا رو گفتم که نبودنم رو موجه کرده باشم، موجه بود آیا؟! ضمنا" اگه راه حلی سراغ دارین به گوش جان می شنویم.   ...
2 آبان 1392

تولد!!!

تولدت مبارک کیان! ردیف اول از راست؛ آشیل، آرام، ویانا، رایان، ایرسا، کاملیا، پویان ردیف دوم از راست؛ آرین، کیان (birthday boy)، دانا، بردیا، آرش ...
26 مهر 1392

گرد همایی بادبادک بازهای کوچولو!!!

البته اسمش این نبود، فقط می خواستم به صورت کلیشه ای " روز جهانی کودک" نباشه! کلی زحمت کشیدیم بادبادک ساختیم البته من که نه، پدر و دختر دو نفری بعدشم روش کلی از آرزوهامون رو نقاشی کردیم اما آخرش آرام حتی حاضر نشد باهاش عکس بگیره از بس بادبادک قبلیشو دوست داشت   اتفاق بامزه 16 مهر این بود که آرام بعد از 5 روز ویانا رو می دید ( به خاطر سرما خوردگی قرنتینه بود) و نمی دونم این حادثه دیدار واسه من انقدر بامزه و جالبه یا برای خودشون هم واقعا" همینطوریه!!!           و سایل نقاشی که همیشه فراهمه در هر شرایطی ، ما گفتیم بادبادکها رو نقاشی کنن آرام به کشیدن باد بسنده کرد و ویانا هم کشتی...
17 مهر 1392

آغاز...

سفر به دنیای آرام رو با این عنوان و در چنین روزی آغاز کردم، خوشحالم که اینجا هست تا من بعضی چیزها رو یادم نره، هر چند اینجا فقط قسمت کوچیکی از خاطراتِ آرام ثبت می شه اما من به همینم راضیم چون در غیر این صورت من آدمِ نوشتن نیستم، ضمن اینکه تو این یک سال دوستانی پیدا کردیم بهتر از آب روان... که همشون رو دوست می داریم و به دوستی با هاشون می بالیم. به خاطر همراهیتون ازتون سپاسگذارم دوستان مجازیِ نازنینم.  
17 مهر 1392

آرزوی کودکانه

بعد از اینکه چند تا کتاب در باب صلح و حقوق بشر و کنوانسیون حقوق کودک!!! خوندیم و بادبادکمون هم برای فردا آماده کردیم و روش همه آرزوهامون رو نقاشی کردیم بهش می گم؛ _ حالا می خوام که یه دعایی کنی برای همه بچه های دنیا زانو می زنم دستشو می گیرم و منتظر می مونم می گه؛ دعا می کنم همه بچه های دنیا عروسک داشته باشن...      
15 مهر 1392

شیرین زبونی

لامپ جلوی در خونه عوض شده و نورش خیلی زیاده، آرام تا چشمش خورد به نور گفت؛ وای چه نورِ کوری! منظورش این بود که از بس نورش زیاده کور شدم # با صدای بلند سوت می زنم ( با یکی از سوتهای آرام) صداش خیلی بلنده آرام گوشش رو گرفته می گه؛ وای چه صدای کری!!! منظورش روشنه گمونم #  برای بچه ها قصه تعریف کردم و ازشون خواستم که قصه رو نقاشی کنن ( ایده رو از وبلاگ زینب گرفتم) ، آرام به ویانا می گه ؛ ویانا من می خوام با تمام وجودم نقاشیمو بکشم!   ...
6 مهر 1392